من در شهرک غمکده ی بی پایان درپی پابرهنگان، سوته دلان همدم شدن را بارها آزموده ام . با آه و فغان شب و روزم را باهم پیوند زده ام . دل ربایان هوس انگیز در نظرم تداعی شده اما خویش را در میان آنان بی نام و نشان یافته ام . نه رخصتی برای برخاستن  و نه فرصتی برای رهایی از تیره بختی داشته ام تا زمانیکه همای رحمت جانم را بستاند و از این تاریکی و فلاکت نجاتم بخشد.



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سپیدار افرا بزرگترین وبسایت اموزشی بورسیه تحصیلی یَابْنَ الْغَطارِفَةِ الْأَنْجَبِینَ أنتَ اَمانٌ لِأَهلِ اِلأرضِ.... به او بگوئید دوستش دارم سایت موسیقی ارزشی گلزار غریب موکب چهارده معصوم(ع) پورتال پادرا